امروز یه روز تازه است
خاطرات یک زن متاهل
تو هم از همون آدما بودی! من حتی ندیده بودمت! اگه یه روز توی خیابون از کنارت رد میشدم نمیشناختمت ولی دوستت داشتم وقتی اومدی... اینجا شکل یه خانواده به خودش گرفت من نمی دونم شاید مهره مار داشتی تو!؟ شایدم بالاخره خانواده ای که همیشه آرزوشو داشتی تونستی بدست بیاری وقتی شنیدم که دیگه بین ما نیستی باورم نشد هنوزم باورم نمیشه! راستش نمی خواستم این پست رو بذارم چون به معنی خداحافظی از تو بود اما دیدم ردپای تو همه جای وبلاگم هست و نمی تونم نادیدش بگیرم بنابراین اینا رو برات می نویسم که بدونی اگرچه از خونه مجازیم و تو دور شده بودم اما یادت همیشه بامنه و جات همیشه توی قلبم... شادی حالا آرومی؟! بخواب گلم آروم بخواب که همه غصه ها و دردا و رنجهات تموم شد فقط می مونه عذاب ندیدن تو که تو دلمونه! ولی مهم نیس...بی خیال پ ن: عجب حکایت غریبی داشت قصه زندگیت؟! پ ن : پستهای بعدی رمز دار خواهد بود

| Design By : Pars Skin |

